آقای احمدی، همسایهی رضا از دنیا رفته بود. مامان و رضا به خانهی آنها رفته بودند تا به خانم احمدی تسلیت بگویند. وقتی با خانم همسایه خداحافظی کردند و از خانهی آنها بیرون آمدند، رضا از مامان پرسید: «مامان من در خانهی خانم همسایه پسر بدی بودم؟»
مامان گفت: «نه!»
رضا پرسید: «پس چرا آنجا به من اخم کردی؟»
مامان گفت: «چون تو آنجا با دوستت نشسته بودی و هی با هم درگوشی حرف میزدید.»
رضا گفت: « آخه آنجا نمیشد بلند بلند حرف زد.»
مامان گفت: «وقتی چند نفر در یک جا نشستهاند، خوب نیست که دو نفر با هم درگوشی صحبت کنند. پیامبر هم این کار را دوست ندارد.»